تبليغاتX
پسر روستایی
 
 
   
 
   

به قلم پسر روستایی:

تن آدمی شریف است لذا روایت اول...

به دنبال تنهایی هایمان کلاس های دانشکده ی فنی را جستجو می کردیم.خدیجه خاتون را دیدیم. یکی از مسئولین فرهنگی دانشکده. من باب ادب و احترام و رسم کوچکی و بزرگی سلام و احوال پرسی کردیم. فرمودند اردوی منتخبین است، حاضر شوید. عرض شد بی بی جان ، ما کجا و منتخبین کجا؟! گفتند انتخاب منتخب با ما . سخن کوتاه ؛ حرف همان است که گفتیم.
مگر من کمترین چه بیش از این می خواستم. پرسیدیم مقصد کجاست؟ فرمودند : مشهد.
                                           
                                                                                 بالاخره آقا ما را هم طلبید...

عرض شد شرایط را بفرمایید ببینیم اصلاً داخل آدم هستیم یا خیر؟! گفتند شما از همه حیث واجد شرایطید. دورو برمان را نگاه کردیم و گفتیم بی بی جان با ما بودید؟! فرمودند: مگر غیر از شما کس دیگری اینجاست؟ به راستی که ایشان به ما لطف فراوان دارند و الا اردوی منتخبین کجا و من یکسان با باقی کجا؟
گفتند نام نویسی در دفتر ملامحمد خان غفاری زاده ولد علی آقا غفاریست. ایشان مسئول کل فرهنگ این دانشکده هستند. شخصاً مراجعه کردیم. نام نویسی و انتخاب در چند بخش فرهنگی ، علمی ، ورزشی و ... انجام می گرفت. بعد ازاین که سلاممان را علیک گفتند عرض شد: حاجی اسم ما را هم می نویسی؟ بسیار مدبرانه انگشت اشاره را بر روی عینک مبارک گذاشته و به سمت بالا هدایت کردند و فرمودند شما منتخب چه بخشی هستید؟

گفتیم: فرهنگی. فرمودند: زکی!

آخه بنده خدا شما چه گلی به سر فرهنگ این دانشکده زده اید که حالا باید انتخاب به منتخب شوید ؟! چرا دروغ ، بهمان برخورد. طلب کارانه گفتیم حاجی کاری نکرده ایم درست؛ اما فکر های فراوان داریم که کوچکترینش اتفاق های بزرگ می آفریند. فرمودند فکرهایتان را بگذارید در کوزه آبش را بخورید. ما عمل می خواهیم.بنا به فکر کردن باشد این پلاژک هم می تواند فکر کند! آتیه نزدیک است بفرمایید آقا مزاحم نشوید .
دیگر برایمان مسجل شده بود که دستمان کوتاه و خرما بر نخیل است. خدا پدرخدیجه خاتون را بیامرزد. ایشان نبودند صد سال انتخاب به منتخب نمی شدیم . عرض کردند حاجی جان جز محبوبین است، سخت نگیرید. با تغیر فرمودند: خانم جان اردوی منتخبین است نه محبوبین. یاللعجب! آنجا بود که دانستم ممکن است منتخب محبوبی باشی اما محبوب منتخب خیر.
سرتان را درد نیاورم بالاخره به هر منوال بود حاجی رضایت داد ما را نیز با منتخبین روانه کنند. فراوان و بسیار فراوان خوشحال بودیم که همسفرانمان کسانیند که حاجی برای انتخابشان اینگونه مو را از ماست بیرون کشیده است. روز حرکت معین شد و محل آن را جلوی مسجد جامع شهر اعلام کردند و گفتند حرکت دقییقاً در ساعت 3 بعد از ظهر انجام خواهد گرفت هر که نیامد پای خودش. بدانید معطل کسی نمی مانیم.

شب را با کابوس جا ماندن و به مشهد نرسیدن خوابیدیم و فردا صبح سر وقت در محل حاضر شدیم. اتول ها با یک ساعت تأخیر آمدند.علت را جویا شدیم، فرمودند نقص فنی بوده. ای بابا شما چرا باور می کنید؟!
اتولچی پیاده شد؛ طوری نگاهما ن کرد که گویی بلانسبت به رعیت زر خرید و سگ کتک خورده اش نگاه می کند. خدارا شکر اتول می راند تیاره اگر می راند خدا را بنده نبود.
مسئولین کاروان دو تن از منتخبین دوره های قبل بودند. یکی نیک روز نامی بود که از تدبیر و مدیریتش فراوان گفته بودند و فراوان شنیده بودیم. بماند که ما چیزی ندیدیم. دیگری حاج مهدی افشون فرزند حکیم الاولیا اسفندیارنور آبادی بود ایشان نیز در مدیریت مانند همتای نیک نامشان بودند. محکم و استوار.

 شیپور حرکت رادر گوش ما زدند...!
لذا تا مدتها گوش چاکر بوق آشغال میزد که !...no response to paging 

اعلام کردند منتخبین سوار شوند. دروغ چرا... ظاهر سوار شدگان به همه کس می خورد الا منتخب. در همین احوال با خود کلنجار می رفتیم که ناگهان چوب بی صدای پروردگار بر سرمان خورد که :
              
                  تن آدمی شریف است به جان آدمیت        نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

و اما این قصه ادامه دارد

نقطه سر خط...

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  دینگ دینگ.. دینگ دینگ

ــاین روزا احساس میکنم شبیه یه مرد تنهام.... 

 توی یه اسکله پریشون ایستادم... خیلی پریشون...

 و از کشتی بزرگی که داره دورتر و دورتر میشه جا موندم... من هر چی دست تکون میدمو داااااااااااااد میزنم: وایسین منم میخوام بیام . اونا فکر میکنن دست تکون دادن خدا حافظیه... پس با صدایی بلند تر از صدای من میگن: خدا حافظ مرد تنها که توی اسکله ایستادی...

اونا میدونن من جا موندم ولی نمی ایستن... چون تو این شهر  مردای تنها باید جا بمونن... و فقط یه چیزو بشنون .... خداحافظ...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ ــشاید چون اونا از مرد تنها تنها ترن...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _نه اونا همه جفتن همه جفت...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _پس لابد مرد تنها جفتشو تو شهر جا گذاشته رفته تو اسکله..

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _مرد تنها اگه جفت داشت و توی شهر جاش گذاشته بود بش نمیگفتن مرد تنها. بش میگفتن مردی که  جفتشو توی شهر جا گذاشته...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _یعنی مرد تنها همیشه تنها بوده..؟

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _نمی دونم  از خودش بپرس.. اسکل رو چه جور مینویسن..؟؟

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _ اینجوری:  اسکله.!   شب بخیر...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _خوابت میاد؟ باشه شب بخیر...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _خواب؟! از بیداری متنفرم...

پدینگ دینگ.. دینگ دینگ _پس بخواب بای...

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _تو که داری پست جدید تو مینویسی .. با منم که کاری نداری.. بیدار بمونم واقعیتو ببینم..؟

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _تو مگه واقعیتو میبینی..؟

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _آره خیلی سیاست ..! خیلی تلخه..!

دینگ دینگ.. دینگ دینگ _مثه حقیقت نه....؟ میدونی..؟ این روزا احساس میکنم شبیه یه مرد تنهام.... 

 توی یه اسکله پریشون ایستادم... خیلی پریشون...

 و از کشتی بزرگی که داره دورتر و دورتر میشه جا موندم... من هر چی دست تکون میدمو داااااااااااااد میزنم: وایسین منم میخوام بیام . اونا فکر میکنن دست تکون دادن خدا حافظیه... پس با صدایی بلند تر از صدای من میگن: خدا حافظ مرد تنها که توی اسکله ایستادی...

اونا میدونن من جا موندم ولی نمی ایستن... چون تو این شهر  مردای تنها باید جا بمونن... و فقط یه چیزو بشنون .... خداحافظ...

                                        
                                                           دینگ دینک... دینگ دینگ..!

 

.

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
 


گفتم سلام ولی نمی دانم کجا بايد بروم که مردمانش .....

سيد ما را که خاطرت هست؟  نيامده می رفتيم و نقطه مان سر خط بعديمان بود. منم  همان خم کرده پشت تنها . همان که همه چيز برايش خوب و فراوان بود و تنها چيزی که نگرانش می کرد آتيه نداشته شهرتان بود. همان که ندا سر ميداد آدم تربيت کنيد. همان که پنج و پنجاه را ياد اهالی شهرتان می آورد.
                                           
                                           همان خسته ی نخواسته
                                                 همان روستايی

غيبتی داشتم طولاني.. جهل اين جماعت جوهر قلمم خشکانده است. حرفهای فراوان داشتم با آن دوستی که طلب حق کرده است  اما نمی شناسمش.
گمان کنم  آشناست.دوست می دانمش.
می خواستم با نظری جويای احوالش شوم.این بود که به قسمت نظر سنجی مطلبش رفتم. ديدم دوست پيشانی سفيدمان آنجاست ماهي بزرگی بدست گرفته خنده ی زشت می کند.  با خود گفتم هر چه بگويم هيزم آتش است.مهر سکوت بر قلبم زدم.  يادتان هست روزی را که هشدارتان دادم فردا نزديک است. روزی را که چوب حراج می زنيم آبرويمان را.. روزی که عاشقی فراموش شده گشنگی نمايان می کند.
        
                                           امروز همان فردای نزديک است.

سلام منم روستايی...

مبارک است.. وصيت نوشتی بنده خدا؟؟  بروم؟؟
کجا بروی؟؟؟ کجا را داری بروی؟؟؟..نگو که نمی دانی آسمان همه جا يک رنگ است. گوش کن,صدای خنده هاشان خدا يی می کند.اینها به دنبال نگاهی مهربان و سلامی ارزان صندلی خالی نصیبشان شد. حالا شما......

بارقه های اميدی که می گفتی کو؟سخن آن عباس  نام نعلبنديان که می گفتی از خاطرت رفته است؟ 

                                   عشق می کشد و زنده می کند اگر بخواهد


                              اين جمله را سيد ديروز میگفت. آن را می شناسی؟

                                                 
                                                               
نمی دانم شايد نقطه سر خط.....
 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...

 

روز نهم:   

 

                                                         نگاه نامهربون

 

                                                         سلام گرون

 

                                                        صندلی خالی

 

نقطه سرخط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


روز هشتم:


 
                                                            باد آمد و بوی انبر آورد

 

سلام سید.. خوش آمدی.. چرا دم در..؟ بفرمایید بالا...

در روستا میهمان همیشه عزیز است.سید که باشد عزیز تر.....

سید چه بگویم که نگفتنم بهتر است.فکر میکنی روستایی خود راضی است به کسی که بقول شما سینه سوخته است توهین کند یا با ادبیاتی که در شأن دلسوختگان نیست به گفتمان بنشیند؟

به جدت قسم که جوهر آن نوشته ها به خون آغشتم. به خون دل... سید چه کنم که همه فراموشی گرفته اند. آنها همه مرده اند. به مرضی هولناک.

                                                                           فراموشی...

 

اینگونه مردن, مرگ قبل از مردن است. چه کنم وقتی می بینم فراموش کرده اند روستایی کیست وروستا کجاست.چند روز پیش آقایی سرزده به روستایمان آمد ...پیشانی سفید;
مرا پند می داد به خودبینی و تجربه شخصی از آدم ها.جوابش دادم و امید داشتم یادش بیاید که روزی او هم روستایی بوده. دیدم مثل برادرمان مثل نادانی است که نمی داند که نمی داند. مرا تهمت میزنند که آب را گل آلود کرده و از آن ماهی می گیرم . ای داد بیداد.... آدم دردش را به که بگوید.

قبل از جنگ من بودم , یک تکه زمین و گل بوته. صبح تا شب جان می کندم دو دوتایم بشود چهار تا, نمی شد...تا گفتند دشمن به خانه  آمده, بیرونش کنید. ما هم رفتیم.جنگ هم که تمام شد برگشتیم سر همان زمین بی گل بوته.
حالا برایمان خیلی زور دارد که بگویند از آب گل آلود ماهی می گیریم. ویا اینکه آدمهای اطرافمان را....

میدانی چرا خون خونم را می خورد.. سید اینها همه خود منند..

جگرم آتش می گیرد وقتی میبینم که یک هم ولایتی یا بقول شما سینه سوخته......  بگذریم.

ممنونم که یادآوری کردید کار روستایی به چالش کشیدن مسائل پیرامون تئاتر است نه حاشیه سازی. کاش آن دوست عزیزی که این روزها گردانده ی کار است اینگونه کوربینانه با درد دل روستایی برخورد نمیکرد.کاش او هم بیاموزد.
و اما در خوصوص آن نشست کذایی.... من بی انصافم سید؟!
این اسمها که گفتی را هیچ یک نمی شناسم ولی در مورد اینکه در فضایی سالم اظهار نظر می کنند باید بگویم که: آنها اظهار نظر نمی کنند بلکه کل کل می کنند.. می خواهند خود را ثابت کنند. زبان نقد و بحث در استان کل کل شده. مدام سعی در کوچک کردن طرف مقابل دارند.با کوچک کردن طرف مقابل سعی در بزرگ جلوه دادن خود دارند.... ای داد بی داد...
                                                                          بییایید با هم آشتی کنیم

فضای سالم...!!؟؟
فضایی که در آن رو در روی هم می خندند و پشت سر هم لیچار بار یکدیگر می کنند سالم است!؟ به خدا که دلم پوسید ار این همه دو رویی و ریا......

عزیز شما با طنزهای نا به هنگامش, جلسه را از صراحت می اندازد . من بی انصافم..؟!
سعدی و حافظ را خودخواه خطاب می کنند,شکسپیر و ملوی را دزد می خوانند,حکم به دستگیریشان می دهند, من بی انصافم..؟!
اگر جلسه ملال آور می شود باید در مسیری درست هدایتش کرد نه اینکه با طنازی به سمت لودگی و خنده سوقش داد.
یکی از برنامه های انجمن باب میلم نبود؟؟!! خدا خیرت بدهد سری به اتاقکهای شهرتان بزن. ببین در آنها چه مشق می کنند.
سید بابایمان در آمد تا ریشه آن سنگدلان را کندیم... پس فردا باز می گردند. فردا نزدیک است.

سید لیلوا ها چه شدند؟ کجایند؟

این جماعت از خدا بی خبر را من می شناسم . به روشنی می بینم روزی را که کمر به قتلتان می بندند.. می بینم که بزرگ کوچکشان ایستاده اند و سرکوفت می زنند حالا که شما گرداننده کار بودید چه کردید؟

آن وقت هم طنز آن دوست عزیز به کارمان می آید؟ سری به کوچه های روستا بزن,روستاییان عزادارند. سیلی به صورت می زنند...

سید نمی توانم نگویم.. حتی اگر سید باشد که جانم برایش در می آید..

و اما در مورد بارقه های امید..

قبلا گفته ام باز هم می گویم: آدم تربیت کنید. آدم تربیت کنید محیط سالم می شود. آدم تربیت کنید تفکرات غلط به باورهای غلط تبدیل نمی شود. آدم تربیت کنید جایگاه هر چیز مشخص می شود.آدم تربیت کنید هنرمند هنر گدایی نمی کند. آدم تربیت کنید روستایی از سید جانش...


سید جان جای شما در دل روستاییست. بچه های شهرتان را نمی دانم اما روستایی همیشه آماده خدمت است.
                                                    
                                                                               لب تر کنید
  

نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نيومده رفتم...

 

روز هفتم:

 

                               خاک بر سرت روستايی که هدفت معجون السلاطين شده

 

 

مرحبا... احسنت... عالی بود ...! به راستی که شما کار را تمام کرديد.
اگر روزی از بالا و پايين کردن مکاتب و يا به قول آقايان جريان های  "ايسم"  دار هنرهای آکادميک به بن بست پست مدرنيسم رسيديد, اصلا نگران نباشيد... کافيست تا در يکي از جلسات آقايان بيدار و هميشه در صحنه ی انجمن نمايش شرکت کنيد; جوابتان آنجاست.

چيزی که چاکر روايت می کنم و شما می خوانيد,چکيده ای است از حضور در يکی از اين جلسات: 


 

                                                                پست مدرن چيست؟
      


 پست مدرن يعنی گوش دادن به چيز هايی که آنان دوست دارند;
پست مدرن يعنی يک مجری که در یک بحث ادبی با ادبیات بازار یابهای چاله میدان سخن می گوید. پست مدرن يعنی از او نگوييد و ننویسید نارا حت می شوند! پست مدرن يعنی گوش کنيد و حرف نزنيد;پست مدرن يعنی هر چيزی که ما می گوييم درست است;پست مدرن يعنی سوال نپرسيد,جوابش را نمی دانيم.
پست مدرن يعنی ترکيب سه سبک توسط خبرنگاری سیه چرده و خنده حضار;پست مدرن يعنی پارکينگی به شکل طويله  در آلمان شرقی که در آن تاکسی ها را به آخور می بندند...
پست مدرن يعنی بگرديد و کپی بر داری کنيد;پست مدرن يعنی حافظ و سعدی خودخواهند و اسمشان صرفا برای خود نمايی در شعر هايشان آمده است;پست مدرن يعنی مولوی و شکسپير دزدند, دستگيرشان کنيد...
پست مدرن يعنی آقای دوست ! حواست کجاست,چرا دير آمدی؟ پست مدرن يعنی فيلم" بيست و يک   گرم"  را ديده ايد؟

پست مدرن يعنی تلويزيون معادل فارسی ندارد و نمی شود آن را صفحه ای رنگی که اشيا در آن حرکت می کنند,خطاب کرد;پست مدرن يعنی آقايی با دو متر ريش سه متر عرض خوابيده, بيدارش کنيد.پست مدرن یعنی گوش نکنید طرف مقابلتان چه می گوید;پست مدرن يعنی بياييد با هم کل کل کنيم.

پست مدرن يعنی آدمهای کوچک و بی مقدار, چون روستايی در موردشان می نويسد بزرگ می شوند.  يعنی روستايی در حاشيه است و به آن دامن می زند;پست مدرن يعنی روستايی!  به دنيای مجازی مقدسمان تجاوز کرده ای,بيرون برو...

پست مدرن يعنی سالن را ترک نکنيد,آبرويمان رفت, بمانيد... پست مدرن يعنی جلسه بعد هم بياييد تا وقتتان را تلف کنيم.

پست مدرن یعنی ترویج عادت های نادرست..

گفتند شما بنیانگذارید آمدم.. نا امیدم کردی سید...! نا امیدم کردی...

 

 

                                      خاک بر سرت روستايی که هدفت معجون السلاطين شده

 

نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


 روز ششم:

                                                       آب را گل نکنید شاید....


 

 مطلبتان را در نظر سنجی پست قبلی ام دیدم و خواندم. خوشحالم که درد دل روستایی دل سنگتان را لرزاند.

 


حرف اول:به نصیحت دوستان دودکش ریشدارت,همان ها که  کلمه دیالوگ را یادت دادند گوش بده و دیگر با کسی که نمی شناسی دیالوگ نکن......
دل که هیچ ... مطالب بعدی روستایی چهار ستون بدنت را نیز می لرزاند.

 

حرف دوم: اینکه چه کسی می خواهد اینجا را به صحنه چرند گویی های ننه قمر تبدیل کند را شما بهتر از من می دانی.. مثل شما مانند طفلی است که شب در رختخواب ادرار کرده از ترس مادر خود جلو می آید و می گوید: مادر تو نمی دانی چه کسی رختخواب را خیس کرده.....؟


 

حرف آخر: ماهی که از آب گل آلود گرفته شود به مزاج روستایی خوش نمی آید. قصد,ماهی گرفتن باشد خدا را شکر رودخانه روستا پر بار است. و اما در خصوص آب گل آلود شهرتان....

                    شما از گل آلود کردنش دست بردارید تمیز می شود,ماهی ها هم نمی میرند


نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...

روز پنجم:امروز در انجمن نه فراوانی بود نه خوبی..آتیه هم که هیچ وقت نبوده... 

                                              کاش روستایی نبودم


در فاصله ی بین شهر شما تــــا روستا ,فراوان فکر کردم .نیستی ببینی قلم چه بیتاب است...
نیستی ببینی که دل روستایی گورستان وقایع گذشته است...میخواهم بنویسم اما غیرتم قبول
نمی کند. روستایی سخت دل می بندد اما دیگر دل نمی کند.

هر روز که در پی روز بعد می گذرد بیشتر احساس غریبی می کنم. اینجا کجاست سید..؟

بیا تا با هم به روستا برویم ...

روزی که قلم بدست گرفتم هیچ کس از من نخواست... هیچ کس به روستای روستایی سر نمی زد.
هوای اینجا به مشام هیچکدامشان خوش نمی آمد..
وای به روزی که قلم روستایی ملعبه دست شما شهر نشینان گردد,ملک و ملت همه با هم می سوزیم.
خدا می داند که از روز چهارم تا به امروز بر روستایی چه گذشته.. دل روستایی خون است..
سیدجان اگر می دانستی چه کسانی می خواستند از سادگی روستایی به نفع خود استفاده کنند از شهر نشینیت پشیمان می شدی...
حرف روستایی این نبود... خدا به کمرتان بزند مگر با ننه قمرها کم چرند گفتید..؟ مگر کم فنگ اندازی کردیدو حرف مفت زدید که حالا می خواهید اینجا را هم به لجن بکشید..؟

مگر روستایی مرده باشد مگر روستایی,روستایی نباشد. دیگر نمی توانم به چشمانش نگاه کنم.

                                                 کاش روستایی نبودم
سید جان پست جدیدتان را خواندم..
اگر نیت یک ساله دارید جو بکارید.اگر نیت ده ساله دارید گندم درو کنید.اگر نیت صد ساله دارید آدم تربیت کنید.آدم تربیت کنید در انجمن غوغا نمی شود. آدم تربیت کنید ننه قمرها بوجود نمی آیند.آدم تربیت کنید روستایی قلم بدست نمی گیرد..

                                        آدم تربیت کنید هنر به حاشیه نمی رود

نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  سید جان دیدی.....؟  دیدی آخر قلم به دستم دادند...


                                           روایت اول:سکوتی طولانی

خیلی نمی گذرد از آن روزی که در تنهایی خود به این نتیجه رسیدیم که باید کاری کنیم کارستان...
لذا با تشویق و تمجید دوستان دور و نزدیک و علم به علاقه ى ديرينه خود.... هنر نمایش ,گامی بلند بردارشتیم تا خاری شود به چشم دشمنان..
در دوران نوجوانی زمانی که  در مکتبخانه دایرة الاکتشافیات زیر نظر استاد بزرگ الدین صدر همه مشق علم می کردند,چاکر غافل از زمانه که در حال گذر است  مشق عشق می کرد......
در همان دوران بود که با دوستی گران مایه آشنا شدم که قلمی توانا داشت در نگاشتن حقایق و وقایع.

نام ایشان میرزا محسن خان گندمانی اصل معروف به محسن بلنده بود.

از ماحصل صحبت ها و گپ زدن های دوستانه در مورده علاقه ی مشترک ,سینما وتئاتر ...
فی ما بین من و ایشان ارتباطی عمیق بوجود آمد وصف العیش....اما افسوس که زمانه امان نمی دهد.

                                                           جدایی

کوتاهی حقیر در فراگیری مکاتب علمی باعث شد تا در سال های آتی فاصله ای عمیق بوجود آید     وصف نشدنی.....
گندمانی مراتب علمی را یکی پس از دیگری با موفقیت پشت سر می گذاشت اما جان نثار با در جا زدن و یکی سه تا کردن آن مکاتب,  جا ماندم از این دوست و هم صحبت بی ادعا.
اینکه در تنهایی وفراق یار باخود چه کردم و با خدای خود چه گفتم را فقط من میدانم و او. سیدجان میدانم که میدانی چه میگویم پس بماند.
با مراجعه و مرور خاطرات گذشته این فکر به ذهنمان خطور کرد که محسن را پیداکنیم تا دراین امر خطیر همراه ما باشد.
در آن ایام به واسطه اعتبار پدر و حق های بسیار که از ظالم بازستانده و به مظلوم باز گرداندیم ما را حکمی بود و حشمی.
لذا ملازمان رکاب و چاکرین دربار را امر کردیم هر چه سریعتر ایشان را پیدا کنند اما محل سگ نگذاشتند. این شد که شخصا عزم را جزم کرده به یافتن آن دوست و یار دیرین..
از دیرباز شنیده بودیم که مراکزی تازه تأسیس وجود دارد کافی نت خانه نام که آن جا را دستگاهاایست وارده از فرنگستان که تبحرفراوانی دارند در یافتن هر چیزی که حتی به آنجای جن هم نمی رسد. شخصا مراجعه کردیم. مشکل عرض شد. سفیری آمد گوگل نام. فرمودیم میرزا محسن خان گندمانی اصل.
به طرفة العینی جواب آمد: 
                             
                                  www. mohsen ghese ghouye shab @yahoo.com        

فرمودیم این چیست؟ گفتند: ایمیل ونشانی اینترنتی ایشان است نشأت گرفته از دنیایی مجازی.
{دنیای که هم هست هم نیست}
در همان جا بر دو زانو نشستم دستها را به سوی آسمان دراز کردم ویزدان پاک را سپاس گفتم به خاطراین همه قدرت و نعمتی که به ما ارزانی داشته...
پرسیدیم حال راه استفاده از آن چیست؟ گفتند راه های فراوان دارد که اگر مایل باشید می دهیم تمامی مهندسین داخله که در حال حاضر یا مشغول مسترا شویی هستند یا شوفری به نشانه دست بوسی حاضر شوند تا انتقال دهند تمامی علم آموخته شده را....
پذیرفتیم... نه به خاطر علاقه به این دنیای مجازی... بلکه تنها میخواستیم مفعولی باشیم برای این فعل بر جای مانده.. (بیکاری!)

آموزش شروع شد , از کار با آن دستگاه کذایی  تـــــــا آن دنیای مجازی که اینترنت می نامیدندش. در طول زمان آموزش همه انگشت حیرت بر دهان گرفتند از هوش سرشار چاکر.تا اینکه روزی سؤالی از ذهنمان گذشت, مطرح کردیم... جوابش ندانستند. گفتند جواب این سؤال را فقط صاحب امتیاز شرکت تولید کننده می داند وبس...
امر کردیم تا اتول چی مخصوص دربار آقا حسین خان پر بی کسی ولد مرحوم کیومرث ,همان که چند سال پیش داده بودیم دایی شورشی اش ملقب به نوذر دزده را گردن زنند, روانه کنند تا هم علم را بیاورد هم صاحب علم ..
پر بیکسی آمد. با میهمان...
ایشان را پذیرفتیم,  در آغوش گرفته و بوسیدیم.. چپ چپ نگاهمان کردند . علت را جویا شدیم گفتند تصدق سرتان در ولایت فرنگ بوسه ی یک مرد از مردی دیگر معنی خوبی ندارد , لذا به او نسبت های بد می دهند.....

پدر سوخته ها حتی برای علایقمان هم حرف در می آورند...
سید جان زمان کوتاه و سخن فراوان است پس نتیجه صحبت با همتای فرنگی و جستجو ی محسن بماند تا مجالی دیگر.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


روز چهارم: آگهی بازرگانی 

                                                  سعید بلا خوشگل ناقلا


آیا گرسنه اید؟ آیا تشنه اید؟ مادر ویا همسرتان برای شما غذایی تهیه نکرده است؟
دهانتان بو میدهد؟ اصلا نگران نباشید. سعید بلا خوشگل ناقلا در خدمت شماست..

ساندویچ های خوشمزه, که با دست هایی پرتوان, زحمت کش, مشکی و پشت مخملیه خود سعید بلا پیچیده شده است.انواع پفک,تیتاب و آدامسهای ننایی که حتی لوله فاضلاب شما را باز میکند و کلی خوردنی دیگر که برای سلامتی شما مفید است, همه و همه در زیر یک سقف ته انجمن سمت چپ.

برای اطلاعات بیشتر به انجمن بیایید تا با مدیر مسئول کمپانی negravi brothersشخصا ملاقات کرده و با مشاوره رایگان مشکل خود را حل کنید.
با خرید هر سری محصولات این کمپانی میتوانید یک عدد چی توز نمکی با امضای خود
سعید بلا جایزه بگیرید.

چند روزی است که به همت برادران سخت کوش انجمن جهت رفاع حال مشترکین کمپانی negravi brothers یکی از شعب خود را در انجمن مستقر کرده است.
البته چاکر خیلی زودتر از اینها باید برای تبلیغات این موسسه اقدام میکردم.ولی به علت ذیق وقت میسر نشد. البته در این مدت زحمت تبلیغات بر دوش خود سعید بلا خوشگل ناقلا بود.
او با متدهای جدید خود, نمیدانم انگشت حیرت بر کجای ما گذاشت...؟
البته جان نثار در انگشت بودنش شک فراوان داشتم... ولی با تحقیق پرس و جو,تلاش شبانه روزی و مشاهده مشکی بودن و پشت مخملی بودنش دانستم که همان انگشت است.
ایشان افراد زیر یک متر را با اردنگی و صدای دینگ....
افراد بین یک تا یک و نیم , با مشت وصدای پاداراغ......
ومتاسفانه برای افراد بالای یک و نیم متر مجبور به اعمال زور می شد.
در این میان بعضی انسانهای کوته فکر که به تنگ آمده بودند ندا سر میدادند:

با پول نداریم ول کن...
چاکر هم اختیار هز کف داده جلو رفتم و گفتم: پول نداری بی جا میکنی میای انجمن مردک..... البته به این مردک آخر نکشید چرا که اصلا نرسید.متد های سعید بلا همان اول جواب می دهند و کار به آن جاها نمی کشد .
حتی در این میان بعضی برادران دلسوز متوجه اهمیت موضوع شدند و بدون کوچکترین چشمداشتی وی را یاری کردند.. که از آن میان می توان به آقای دوست اشاره کرد.
یک وقت فکر نکنید که آن دوستان چشم طمع دارند و در ساعات اوج مصرف یعنی پایان کار انجمن به گرد سعید جمع شدند و می لمبانند کالباسنما...
نه نه ... به هیچ وجه. همه این ها فقط وفقط در راستای بهینه سازی انجن و غوغا سالاریست.

نقطه سر خط.....
 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


روز سوم: دو کلمه حرف حساب.شاید درد دل.
وقتی با خود میگویم که جماعت همیشه در صحنه انجمن اعم از برادران دودکش ریشدار بدکردار و یا آن خوب رویان نیک پندار, این همه وقتی را که در انجمن تلف میکننداز کجا آورده اند غصه ام میگیرد.
آخر چرا باید وقتی را که این روزها از بنزین روزی سه لیتر خدا تومن هم گران تر است
اینطور به بطالت گذراند..؟ آن هم در روزگاری که آدمی هر چقدر هم که سریع باشد, زمان از او جلو می زند.
ما که هر چه پرسیدیم جواب قانع کننده ای نگرفتیم.شما را نمیدانم ولی اگر از چاکر میپرسید.. به قول برادران شوفر زحمت کش جاده ها همان ها که در تنهایی ندا سر می دهند: { مدونم بی مادری بد دردیه .... دختر نازم } همان ها که پیاز را با مشت مشکنند و دوغ را هرت میکشند.... {گشتیم نبود نگرد نیست}

خدا میداند که چند بار اختیار از کف داده, ایشان را نصیحت کردم که آقاجان, برادر و یا خواهر گرامی, دوست عزیز این کاملا صحیح و منطقی است که انجمن های هنری را باید پر کرد.. ولی نه از جماعت بی کار, بلکه از فعالیت های سازنده.بابا کمی هیجان, کمی نشاط... به قول فرنگی ها کمی اکتیویشن...
تا کی دور هم بشینیم وبگوییم:
_امشب چه کاره ای...؟ _گوشیت چیه..؟ _بلوتوس جدید رو دیدی؟ نه کدوم..؟
_ همون خره که خرس رو میخوره....
عجب...! عجب....!
البته از حق هم نباید گذشت. چرا که بعضیی آن ها حرفهایم را پذیرفتند و در عین تواضع,منطق و فروتنی جواب دادند: به تو چه گلابی.. بزن به چاک..
حیف که گرداننده کار کس دیگریست.
سید جان خانه از پای بست ویران است..
میدانم زمانی خواهد رسید که تاریخ مصرف ما آدم ها به پایان می رسد. کاش آقایان درس بگیرند..بیاموزند.....
ای که پنجاه رفت در خوابی مگر این پنج روزه را در یابی....


نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


روز دوم: از خوبی و فراوانی نعمت که بگذریم میرسیم به تذکرات برادران اهل فن.
همانهایی که از هنر تنها یاد گرفته اند ریش ومو بلند کنند, فرت و فرت سیگار بکشند که چیه ما تئاتریم......
البته بلانسبت بعضی از آقایان که جای آنها بر روی سر ماست.منظور هنرمند نماهاست.
گوش چاکر از این اراجیف پر است,ولی چه کنم که گرداننده ی کار کس دیگریست.
هر چند دیدن روی خوب رویان نیز خالی از لطف نبود.و یا مرور سیرتکاملی آن برادر گرامی , ان استادجوان,آقای ساکی.... که وقتی با خود میگویم از کجا شروع کرده
به کجا رسیده و قصد کجا را دارد به آتیه امیدوار میشوم.باید درس گرفت. باید آموخت.
آقای ساکی دستتان درد نکند.
البته اگر از ان دود کشهای ریشدار هنرمند نما در وصف ایشان پرسی چیزی جز تمسخر و حرف مفت دستگیرتان نمیشود.
گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت: پیف پیف....
اقای ایکس یک متر طول دارد شش متر عرض و در هنگام صحبت خوار مادر ادبیات فارسی را چه از نظر گویش وچه از نظر لهجه به سرانجام میرساند بعد نشسته حرف
بدن وبیان میزند بی تربیت......!
و دهان می گشاید به نقد این عزیز دل,این هنرمند بی ادعا.
یادش بخیر دوستی داشتم که جملات قصار,فراوان در وصف این هنرمند نماها میگفت.
حیف که در ادب این متن ادبی نمی گنجد پس درود دو صد بدرود.


نقطه سرخط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 
 
   
 
  گفتم سلام ولی نیومده رفتم...


روز اول: همه چیز خوب نعمت فراوان بود لیکن آتیه ندارم.
راستی سید هوا هم بس ناجوان مردانه گرم بود.

نقطه سر خط.....

 
 
 |    نوشته شده توسط 00oo00
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین